close
تبلیغات در اینترنت
خرید هاست
گنجینه کارآفرینی پیشگام
دانشنامه کارآفرینی و مهارت‌های کسب و کار
Entrepreneurship & Business Skills Encyclopedia
کار و همت در ادبیات فارسی



پدید آورنده : سید محمود طاهری

سخنی درباره نقش آفرینی ادب فارسی

کیمیای «همت» در ادب فارسی

بعضی ها کیمیا را بیرون از وجود خویش می جویند، غافل از آنکه کیمیای واقعی در جانشان تعبیه شده و کافی است که این معدن پربها را استخراج کنند؛ آنگاه است که می توانند جهان هستی را به تسخیر خویش درآورند، ثروت ها و به روزی ها را به سوی خود جذب کنند و سرنوشتی درخشان برای خویش رقم بزنند. یکی از مصداق های این کیمیاگری «همت ورزی» است، همت ورزی، کلیدی است که قفل های بسته را می گشاید و انسان را پیروز هر میدان می کند. همان گونه که صائب تبریزی گفته است:

اهل همت رخنه در سد سکندر می کنند

این سبک دستان، کلید فتح را دندانه اند

کیمیای همت، خاک را زر می کند، و انسان را در دل نامرادی ها به ثروت مادی و معنی می رساند.

به آب روی همت، خاک را زر می توان کردن

غلط کردم که عمر خویش صرف کیمیا کردم

صائب

کار اکسیر کند همت ذاتی، «صائب»

خاک در دست، زر و سیم شود حاتم را

صائب

برخی آثار مادی و معنوی «همت ورزی» را در این اشعار مرور می کنیم:

هرکه را شد همت عالی پدید

هرچه جست آن چیز، حالی شد پدید

هرکه را یک ذره همت داد دست

کرد او خورشید را زان ذره پست

نقطه ملک جهان ها همت است

پر و بال مرغ جان ها همت است

هر دلی که همت عالی نیافت

ملکت بی منتها حالی نیافت

همت آمد همچو مرغی تیز پر

هر زمان در سِیر خود سر تیزتر

عطار نیشابوری

هرکه چون صائب قدم بر کرسی همت نهاد

می تواند تاج رفعت از سر کیوان گرفت

صائب

در سد سکندر بتوان رخنه فکندن

گر داعیه همت مردانه زند موج

صائب

ما به همت، سرخ رویی را به دست آورده ایم

خشک از دریا برآید پنجه مرجان ما

صائب

معنی توفیق غیر از همت مردانه چیست

انتظار خضر بردن ای دل فرزانه چیست؟

صائب

به زور جذبه توفیق و پایمردی همت

چو برق و باد ز رطل گران رکاب گذشتیم

صائب

عقل و همت را نمی دانم کدامین بهتر است

آن قدر دانم که همت هرچه کرد از پیش برد

برقعی

مرد را جز به قدر همت نیست

به جهان ارزشی و مقداری

هست کالای مردم دانا

جود و همت به بار اگر داری

الهی قمشه ای

همت اگر سلسله جنبان شود

مور تواند که سلیمان شود

همت اگر پایه فزایی کند

پَشّه بی بال، همایی کند

همت اگر پای به میدان نهد

گوی فلک در خم چوگان نهد

وحشی بافقی

به هر کاری که همت بسته گردد

اگر خاری بود، گل دسته گردد

وحشی بافقی

ز همت، کارهای صعب آسان می شود «لامع»

درست است اینکه هر جوینده ای یابنده می باشد

لامع

پریشانی نتابد پنجه ارباب همت را

که گرگ ار مرده باشد باز، جلد او سپر گردد

لامع

از شکست از کار نفتد هرکه صاحب همت است

تیغ جوهردار چون بشکست خنجر می شود

لامع

کوه نتواند شدن سدِ رهِ مقصود مرد

همت مردان برآرد از نهادِ کوه، گَرد

محیط فراهانی

همت من دست اگر از آستین بیرون کند

آسمان باشد کمان حلقه بر بازو مرا

امیرخسرو دهلوی

رهین منت و مهمان خوان این و آن تا کی

غلام همت خود باش و فکر زندگانی کن

مخبری فرهمند

همت عالی ز فلک بگذرد

مرد به همت ز ملک بگذرد

خواجوی کرمانی

سنگ ره، آب است اگر همت قوی است

سیل را پست و بلند جاده چیست

سنگ ره گردد فسان تیغ عزم

قطع منزل امتحان تیغ عزم

مثل حیوان، خوردن آسودن چه سود

گر به خود محکم نئی، بودن چه سود

اقبال لاهوری

خواجه نصیرالدین طوسی می نویسد: «إنَّ الْمَرْءَ یطیرُ بهمَّتِهِ کالطَّیرِ یطیرُ بِجناحَیه؛ انسان با بال همتش پرواز می کند، همان گونه که پرنده با دو بالش پرواز می کند.»1 به تعبیر عطار نیشابوری:

به همت از خم گردون گذشته

به رفعت از جهان بیرون گذشته

و نیز به قول شیخ بهایی:

از همت است هرکه به جایی رسیده است

بی بال و پر به عالم بالا پرنده کیست

و به گفته جامی:

گر عروج نفسی خواهی بال همت برگشای

کآنچه در پرواز دارد اعتبار، اول پرست

سعدی نیز درباره همت می گوید:

به همت برآر از ستیزنده شور

که بازوی همت، به از دست زور

چو همت است چه حاجت به گرز مِغفَرکوب

چو دولت است، چه حاجت به تیر جوشن خای

از نگاه بزرگانی چون ابن عربی، صاحبان همت، قادرند به آفرینش دست بزنند: «الأنسانُ یخلُقُ بِهِمَّتِهِ ما یکونُ لَهُ وجودٌ مِن خارِجِ محََلِّ الهِمَّة؛ انسان، با همت خود، در بیرون از وجود خویش می تواند بیافریند».2 به تعبیر زیبای نظامی گنجه ای:

همت انسان چو گردد زورمند

هرچه خواهد آفریند بی گزند


1. خواجه نصیرالدین طوسی، آداب التعلمین، ترجمه: محسن احمدوند، ص 27.

2. تاج الدین حسن خوارزمی، شرح فصوص الحکم (ابن عربی)، تحقیق: آیت الله حسن زاده آملی، ص 398.

همت کامل

اهل همت، سه گروه اند: گروهی که تنها به کار دنیا همت می گمارند و آخرت را نادیده می گیرند؛ گروهی نیز فقط آخرت را وجهه همت خویش قرار می دهند و دنیا را وا می نهند. هیچ کدام از این دو گروه، در دایره پیروان اهل بیت قرار ندارند؛ چنان که امام باقر علیه السلام می فرماید: «لَیسَ مِنّا مَن تَرَک دُنیاهُ لِآخرَِتِهِ و لا آخِرتَهُ لِدُنیاه؛ از ما نیست کسی که دنیا را به خاطر آخرت و آخرت را به خاطر دنیا رها کند.»1 اما صاحبان همت کامل، گروه سوم هستند که هم درباره دنیا و امور مادی همت می ورزند و هم برای آخرت و امور معنوی. به تعبیر مولوی:

آتنا فی دارِ دنیانا حسن

آتنا فی دار عقبانا حسن

این بیت مولوی، به این آیه شریفه تلمیح دارد: «رَبّنا آتِنا فی الدُّنیا حَسَنةً و فِی الآخِرَةِ حَسَنه؛ پروردگارا! [هم] در این دنیا به ما نیکی عطا فرما و [هم] در آخرت» (بقره: 201) سنایی می گوید:

هرکه را عالی است همت او

هر دو عالم شده است نعمت او

چنین کسی به دلیل همت کاملش، هم موهبت های مادی را از خداوند خواهان است و هم موهبت های معنوی را:

ای بار خدا به حق هستی

شش چیز مرا مدد فرستی

ایمان و امان و تندرستی

فتح و فرج و فراخ دستی

ابو سعید ابوالخیر

1. حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 17، ص 76.

بلندهمتی

شکی نیست، اهل همت، با همت و اراده، به هدف هایشان می رسند، ولی برخی از آنان، چه در امور دنیا و چه در امور آخرتی و معنوی، به دستاوردهای خرد و ناچیز، و پیشرفت هایی اندک بسنده می کنند. در مقابل، کسانی نیز هستند که نه در پیشرفت ها و دستاوردهای مادی، به کم و اندک خرسند می شوند، و نه در رشد و تعالی معنوی، اینان بلندهمتانند، که همیشه خواهان امور متعالی و عالی ترین مراتب در هر زمینه اند. نمونه ای از این بلندهمتی درباره دنیا را عطار نیشابوری در منطق الطیر به نظم درآورده است؛ آنجا که چون یوسف علیه السلام را برای فروش به سرزمین مصر آوردند، در کنار آن همه خریداران ثروتمند، پیرزنی نیز به خاطر بلندهمتی اش با مالی بسیار ناچیز، خود را در صف خریداران یوسف جای داد. دارایی او برای خرید یوسف، تنها چند کلاف ریسمان بود.

گفت یوسف را چو می بفروختند

مصریان از شوق او می سوختند

چون خریداران بسی برخاستند

پنج ده هم سنگ مشکش خواستند

زان، زنی پیری به خاک آغشته بود

ریسمانی چند درهم رشته بود

در میان جمع آمد در خروش

گفت: «ای دلال کنعانی فروش

ز آرزوی این پسر سرگشته ام

ده کلاوه1 ریسمانش رشته ام

این ز من بستان و با من بیع کن

دست در دست منش نِه بی سخن»

خنده آمد مرد را گفت: «ای سلیم

نیست در خورد تو این درّ یتیم

هست صد گنجش بها در انجمن

مه تو و مه ریسمانت!2 ای پیرزن»

پیرزن گفتا که: «دانستم یقین

کاین پسر را کس بنفروشد بدین

لیک اینم بس که چه دشمن، چه دوست

گوید این زن از خریداران اوست»

چشم همت چون شود خورشیدبین

کی شود با ذره هرگز هم نشین3

عطار نیشابوری در حکایتی کوتاه و نمادین، بلندهمتی را از زبان پشه ای، این گونه به تصویر درآورده است:

گویند پشه بر لب دریا نشسته بود

در فکر، سرفکنده به صد عجز و صد عنا4

گفتند: «چیست حاجتت ای پشه ضعیف؟»

گفت: «آنکه آب این همه دریا بود مرا»

گفتند: «حوصله5 چو نداری مگوی این»

گفتا: «به ناامیدی ازو چون دهم رضا

منگر به ناتوانی شخص ضعیف من

بنگر که این طلب ز کجا خواست و این هوا6

و اما صاحبان همت در امور معنوی نیز، گوناگون اند؛ بعضی ها همه همتشان، تنها، در آمدن به بهشت است و بس؛ و برخی نیز همتی فراتر از رفتن به بهشت دارند و در جست وجوی بهشت آفرین و در آرزوی دیدار او هستند؛ چنان که حافظ سروده است:

همت که حافظ راست از دنیا و از عقبی

نیاید هیچ در چشمش به جز خاک سر کویش

ذره را تا نبود همت عالی حافظ

طالب چشمه خورشید درخشان نشود

حافظ

از در خویش خدایا به بهشتم مفرست

که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

حافظ

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد

آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود

حافظ

صحبت حور نخواهم، که بود عین قصور

با خیال تو اگر با دگری پردازم

حافظ

واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما

با خاک کوی دوست به فردوس ننگریم

حافظ

قانع به ریزه چینی اَنْجُم نیم چو ماه

از خوان آفتاب، لب نانم آرزوست

چون مور اگر چه نیست مرا اعتبار خاک

مسند ز روی دست سلیمانم آرزوست

دربانی بهشت، به رضوان حلال باد!

آیینه داری رخ جانانم آرزوست

صائب

به همت ار، نشوی در مقام خاک مقیم

مقام خویش بر اوج علا توانی کرد

مولوی

باری؛ توصیه همیشگی شاعران سخنور این سرزمین به مردمان، «بلندهمتی» در کارهاست، و اینکه به اهداف پست و ناچیز بسنده نکنند و همواره در پی رسیدن به قله ها و بلندی ها باشند. چه زیبا فرموده است رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله در این باره: «انَّ اللهَ تعالی یحِبُّ مَعالِی الأمورِ و اَشرافَها، و یکرَهُ سَفْسافَها؛ خداوند متعال کارهای والا و شریف را دوست دارد، و کارهای پست و ناچیز را خوش ندارد».7

اشعار زیبا و نغز و دل نشین شاعران بزرگ ایران زمین را درباره «بلندهمتی» مرور می کنیم:

از همت بلند به دولت توان رسید

آری به فیل صید نمایند فیل را

صائب

همت من پشت پا بر عالم باقی زده است

چیست دنیا تا به چشم اعتبار آید مرا

صائب

از صدف کم نتوان بود به همت زینهار

چون دهی باز کنی، گوهر شهوار طلب

صائب

همت بلند دار که همت بلند

هر جا روی به توسن گردون، سواره ای

پیش ما سایه دیوار و هما، هر دو یکی است

خاک و زر در نظر همت ما هر دو یکی است

از هر دو کون، همت والای ما گذشت

تا گرد این خدنگ شود از کجا بلند

صائب

به چشم هرکه ز همت گشاده شد «صائب»

فضای چرخ بود چون دل بخیلان، تنگ

صائب

همت ما بود عالی، ورنه در روز ازل

حاصل کونین را در دامن ما ریختند

صائب

شبنم خود را به همت می برم بر آسمان

در کمین جذبه خورشید تابان نیستم

صائب

در آن وادی که من طرح شکار افکنده ام «صائب»

به دام عنکبوتان صید عنقا می توان کردن

صائب

به هیچ نرسد هرکه همتش پست است

پر شکسته خس و خار آشیانه شود

صائب

کمند همت ما چین به خود نمی گیرد

به هر شکار محال است سر فرود آریم

صائب

کو پر همت که از اینجا پریم

رخت به سرمنزل عنقا بریم

شهپر همت چو بیابد مگس

کی کندش فرق ز سیمرغ، کس

وحشی بافقی

از همت بلند بدین مرتبت رسید

هرگز به مرتبت نرسد مردم دنی

منوچهری

شاهباز همت از قید علایق پر پران

چند مانی عنکبوتِ حرص بر دورت تنید

لامع

همت بلند دار که نزد خدا و خلق

باشد به قدر همت تو اعتبار تو

ابن یمین

همت بلند دار که آسیب کم رسد

آن را که چون عقاب بود آشیان بلند

صائب

شاعران خوش سخن، این گونه انسان ها را از پست همتی باز داشته به سوی بلندهمتی رهنمون شده اند:

در هجوم تشنگی، در سوز خورشید تموز8/ پای در زنجیرِ خاک تفته می نالد گَوَن9: / «روزها را می کنم پیمانه با آمد شدن/ غوک10 نی زاران لای و لوش11 گوید در جواب: / «چند و چند این تشنگی؟ خود را رها کن همچو ما/ پیش نه گامی و جامی نوش و کوته کن سخن.»/ بوته خشک گون در پاسخش گوید: «خمش!/ پای در زنجیر، خوش تر، تا که دست اندر لجن»12

و به گفته استاد شهریار:

عذر می خواهم پری/ من نمی گنجم در آن چشمان تنگ/ با دل من آسمان ها نیز تنگی می کنند/ روی جنگل های نمی آیم فرود/ شاخ زلفی گو مباش/ آب دریاها کفاف تشنه این درد نیست.13


1. کلاوه: کلاف.

2. نه تو باشی و نه ریسمانت.

3. فریدالدین عطار نیشابوری، منطق الطیر، مقدم، تصحیح و تعلیقات: محمد رضا شفیعی کدکنی، صص350و351.

4. عنا: رنج، اندوه.

5. حوصله در اینجا به معنای گنجایش است.

6. دیوان، ص 62.

7. متقی هندی، کنز العمال، ج 1، ص 296، ح 5180.

8. تموز: تابستان.

9. گون: نام گونه ای از گیاه صحرایی.

10. غوک: قورباغه.

11. لوش: لجن.

12. محمدرضا شفیعی کدکنی، هزاره دوم آهوی کوفی، صص 306 و 307.

13. دیوان شهریار، ج 2، صص 882 و 883.

کار و تلاش در آیین ادب فارسی

سازندگی جامعه بشری، یکی از دغدغه های سخنوران نکته سنج کشورمان بوده است. آنها با آگاهی از نیاز روحی بشر به سازندگی، پیشرفت، توسعه و آسایش، و در جهت رسالت خویش در رفع این نیازها، به موضوع کار و تلاش پرداخته اند و آن را در اشعار و سخنان خود، از اصلی ترین عوامل پاسخ گویی به این نیازهای روحی معرفی کرده اند. از نگاه آنان، عزت، بی نیازی، سربلندی، بالندگی، رسیدن به آرزوها و افتخارهای بزرگ و پیروزی های چشمگیر، تنها در سایه کار پیگیر و تلاش پیوسته، حاصل می شود؛ و این قانونی است فراگیر که حتی اروپا و غرب نیز با استفاده از آن، به اهداف خویش رسیده اند. به تعبیر مدبرانه مقام معظم رهبری: «بعضی ها گمان می کنند که اروپا و جوامع غربی، دین را کنار گذاشتند و پیشرفت کردند؛ ما هم اگر بخواهیم پیشرفت کنیم، باید راه آنها را برویم و دین را کنار بگذاریم. اینها سخت در اشتباه اند؛ رمز پیشرفت غرب در این نبود که دین را کنار گذاشتند، بلکه در کار و تلاش و همت و سخت کوشی شبانه روزی آنها بود. خداوند نیز وعده داد، که هرکس اهل تلاش باشد، ما به او عطا خواهیم کرد؛ اگر برای دنیا بکوشد، به او خواهیم داد، و اگر برای آخرت نیز بکوشد به او عطا می کنیم».1

ویل دورانت نیز می نویسد:

«سرْ لطف و زیبندگی» در کار کردن است؛ و اشتغال، نیمی از رمز خرسندی و خشنودی است. از خدا مال و منال نخواهیم، بلکه توفیق در کار و عمل بخواهیم. «ثورو» می گوید در مدینه فاضله هرکسی باید خود، خانه خود را بسازد. در این حال دل های مردم از نغمه و سرود پر می شود، همانند مرغان که به هنگام ساختن لانه های خود می خوانند و چهچهه می زنند».2

اشعار شاعران بزرگ ما درباره کار و کوشش، فزون از شمار است؛ در اینجا به گوشه ای از آنها اشاره می کنیم:

خیز چو دهقان و تنی ده به کار

دانه ای افشان و درختی بکار

سرخ کنِ چهره زرد است کار

صیقله جوهر مرد است کار

گوره دمِ همتِ مرد است کار

گرم کن آهن سرد است کار

کار، دل مرده به حال آورد

فرصت امکان محال آورد

از حرکت، ایست مکن یک زمان

کز برکت ایست کند آسمان

گر تن و جان هر دو قوی شد به کار

مرد شود در دو جهان، بختیار

شهریار

اگر چه بر سر خوان محیط مهمان است

صدف به کد یمین می کند گهر حاصل

صائب

صدف به کد یمین رزق خویش می گیرد

نم سخاوت ذاتی در ابر نیسان نیست

صائب

شبنم از سعی به سر چشمه خورشید رسید

قطره ماست که زندانی گوهر شده است

صائب

بیکاری و توکل، دور است از مروت

بر دوش خلق مفکن، زنهار بار خود را

صائب

به قدر سعی، از مقصود، هرکس بهره ای دارد

که منزل پیش پای خود بود دامن سواران را

صائب

خون به جای عرق افشانده ام از جبهه سعی

تا کف خون مرا مشک خُتن ساخته اند

صائب

صرف بیکاری مگردان روزگار خویش را

پرده روی توکل ساز کار خویش را

صائب

مشو غافل زگردیدن که روزی در قدم باشد

همین آواز می آید ز سنگ آسیا بیرون

صائب

مرد را کار به ز بیکاری است

کاهلی، خبث و مردم آزاری است

چون که نظم جهان ز پیشه ور است

هر نظامی که هست در هنر است

گر چه اهل هنر بسی باشد

رستگار این چنین کسی باشد

اوحدی

کار کن کار، بگذر از گفتار

کاندرین راه کار باید کار

«گفت» کم کن که من چه خواهم کرد

گوی کردم مگو که خواهم کرد

جهد بر توست، بر خدا توفیق

زانکه توفیق و جهد هست رفیق

سنایی

گِرد دریا و رود و جیحون گرَد

ماهی از تابه صید نتوان کرد

مرزبان نامه

در طلب دولت و دین، روز و شب

تا نکنی سعی، نیابی فرح

نظامی

مرد هنرپیشه خود نباشد ساکن

کز پی کار شده است گردون گردون

ابوحنیفه اسکافی

از امروز کاری به فردا ممان

ندانی که فردا چه آید زمان

سبک مردِ بیکارِ بسیار گو

نماند به نزد کسش آبرو

فردوسی

به قدر آنکه علم و کار داری

بدان ارزی، بدان مقدار داری

نظامی

پیشه آموز ای پسر که تو را

پیشه باشد امان ز درویشی

عوفی

بود مرد هنرور را هر انگشت

کلیدی بهر قفل رزق در مشت

از آن دستی که ناید هیچ کاری

بود بر تن عجب بیهوده باری

اخلاق ناصری

به از صانع، به گیتی مقبلی نیست

ز کسب دست بهتر حاصلی نیست

به روز اندر پی سامان خویش است

چو شب در خانه شد سلطان خویش است

خورد بیش و کم آن مایه که خواهد

به روز افزاید آنچ از وی بماند

به دور از سبلت3 هر دون و هر خس

تن آسوده ز بیم و منت کس

رسد صد برکت از کسب حلالش

بیفزاید خدا در کسب و مالش

چو شب شد، خفت ایمن در شب تار

چو روز آید رود باز از پی کار

ناصر خسرو

تا نَفس هست و نفْس، کاری کن

گرد خویش از عمل حصاری کن

صاحبا در شب سعادت، خواب

مکن و روز تنگ را دریاب

جدّ و جهدی به کار می باید

هرکه را وصل یار می باید

همه محرومی از بِخُستن توست

بی بری از گزاف رستن توست

عاشق بی طلب چه گِرد کند

مرد باید که کار مرد کند

بنده رنج باش و راحت بین

دفتر عشق خوان، فصاحت بین

مرد در راه عشق، مرد نشد

تا لگدکوب سرد و گرم نشد

اوحدی

افتخار بشر به کار بود

جز به کار، افتخار نتوان کرد

حاصل عمر، آدمی کار است

حاصل عمر، خوار نتوان کرد

هادوی بیرجندی

یک زمان بیکار نتوانی نشست

تا بدی یا نیکی ای از تو نجست

این تقاضاهای کار از بهر آن

شد موکل تا شود سرت عیان

ورنه کی گیرد گلابه4 تن قرار

چون ضمیرت می کشد آن را به کار

تاسه5 تو آن کشش را شد نشان

هست بیکاری چو جان کندن عیان

پس گلابه تن کجا ساکن شود

چون سررشته ضمیرت می کشد

تا سه تو شد نشان آن کشش

بر تو بیکاری بود چون جان کنش

دوست دارد یار این آشفتگی

کوشش بیهوده بِهْ از خفتگی

آن که او شاه است؛ او بیکار نیست

ناله از وی طرفه، کاو بیمار نیست

بهر این فرمود رحمان ای پسر

«کلَّ یومٍ هُوَ فی شَأنٍ» ای پسر

اندرین ره می خرام و می تراش

تا دم آخر دمی فارغ مباش

هرکه می کوشد اگر مرد و زن است

گوش و چشم شاه جان بر روزن است

گر چه رخنه نیست در عالم پدید

خیره یوسف وار می باید دوید

مولوی

بانو پروین اعتصامی در حکایتی نمادین، گفت وگویی از «مور» و «مار» را به تصویر می کشد که در آن، مار به طعنه مور برمی خیزد، و او را به خاطر تلاش و کوشش زیادش سرزنش می کند و رنج و سعی او را به سخره می گیرد، اما مور پاسخی منطقی و درخور ستایش به مار می دهد:

خندید مور و گفت: چنین است رسم و راه

از رنج و سعی خویش مرا نیست هیچ عار

آسوده آن که در پی گنجی کشید رنج

شاد آن که چون منش، قدمی بود استوار

بیهش چه خوانی ام که ندیده است هیچ کس

مانند مور، عاقبت اندیش و هوشیار

من دانه ای به لانه کشم با هزار سعی

از پا دراوفتم به ره اندر، هزار بار

از کار سخت خود نکنم هیچ شکوه، زانک

ناکرده کار، می نتوان زیست کامکار

کوشم به زندگی و ننالم به گاه مرگ

زین زندگی و مرگ، که بوده است شرمسار6

شاعران بزرگی چون مولانا، همواره یاران خویش را به پرهیز از گدایی و تقاضا و خواهش سفارش کرده اند و آنها را از اینکه به عرق جبین و کد یمین نانی به دست آ ورند باز می داشتند. از نظر ایشان، هر کسی می بایست درآمد خویش را یا به کسب یا به تجارت و یا به کتابت حاصل کند، در غیر این صورت به پولی نیرزد: «روزی حضرت مولانا به یاران عزیز فرمود که ما در سؤال (گدایی و درخواست) را بر یاران خود بسته ایم، و اشارت رسول صلی الله علیه و آله را برجای آورده ایم که «اِسْتَعْفِفْ عَنِ السّؤالِ مَااسْتَطَعْتَ؛ تا آنجا که می توانی از درخواست و گدایی خودداری کن»، تا هر یکی به کد یمین و عرق جبین خود، یا به کسب یا به تجارت و یا به کتابت مشغول باشند؛ و هرکه از یاران ما که این طریقه نورزد پولی نیرزد؛ همچنان روز قیامت روی ما نخواهد دیدن، و اگر چنانچه به کسی دست دراز کند، من روی بدیشان فراز خواهم کردن، و روی خواهم برگرداندن».7


1. ویل دورانت، لذات فلسفه، ترجمه: عباس زریاب، ص 460.

2. سخنرانی مقام معظم رهبری در 3/8/88.

3. سبلت: لاف گفتن، تفاخر کردن

4. گلابه: گل و لای.

5. تاسه: اندوه و اضطراب.

6. دیوان پروین اعتصامی، صص 532 و 533.

7. مناقب العارفین، ج 1، صص 244 و 245.

کوشش

یکی از واژه هایی که در ادب فارسی هم پایه «کار» استفاده شده، واژه «کوشش» است. این کلمه در کنار اشتراک معنایی اش با «کار»، مضمون افزون تری نیز دارد و آن استمراربخشی به کار، و جدیت در آن است؛ یعنی «کار به همراه استمرار و جدیت». در فرهنگ فشرده سخن آمده است: «کوشش: سعی، تقلا، جنگ و مبارزه، تلاش کردن و جدیت به خرج دادن».1

به کوی نیک دلان نیست جز نکویی راه

به سوی کاخ هنر، نیست غیر کوشش در

پروین اعتصامی

رهایی ده به کوشش بسته ای را

به مرهم پرورش ده خسته ای را

ناصر خسرو

کوشش تا خلق را به کارآیی

تا به خدمت، جهان بیارایی

نظامی

در طلب کوش و مده دامن امید ز دست

دولتی هست که یابی سر راهی گاهی

اقبال لاهوری

بی جهد به عالم معانی نرسی

زنده به حیات جاودانی نرسی

تا همچو خلیل آتش اندر نشوی

چون خضر، به آب زندگانی نرسی

مولوی

زکوشش به هر چیز خواهی رسید

به هر چیز خواهی کماهی رسید

ملک الشعرا بهار

چو کوشش نباشد، تن زورمند

نیارد سر از آرزوها بلند

فردوسی

به کوشش بجوییم خرم بهشت

خنک آن که جز تخم نیکی نکشت

فردوسی

بی کشش گر طفل از پستان تواند شیر خورد

می شود بی جهد و کوشش هم میسر رزق ما

صائب

اینکه روزی بی تردد می رسد افسانه است

پنجه کوشش، کلید رزق را دندانه است

صائب

چون شیر مادر است مهیا اگر چه رزق

این جهد و کوشش تو به جای مکیدن است

صائب

مردان رسیده اند ز کوشش به مدعا

صائب تو نیز کوشش مردانه پیش گیر

صائب

در خراش دل خود باش که بی کوشش تیغ

لعل بیرون ندهد کان ِبدخشان هرگز

صائب

1. دکتر حسن انوری، فرهنگ فشرده سخن، ج 2، ص 1868.

کار و هماهنگی با جهان هستی

زیبایی جهان هستی، در گرو حفظ تناسب و هماهنگی همه مجموعه های دستگاه آفرینش با یکدیگر است. وقتی در جهان هستی، هر ذره ای به کاری است، و «در این پرده یک رشته بیکار نیست»، آدمی آنگاه با این مجموعه هماهنگ می شود و با آن تناسب می یابد که او نیز در این مجموعه به کاری مشغول باشد. تنها در این صورت است که وی در متن موسیقی هستی، ساز موافق می نوازد و با تمام ذرات آفرینش، هم آوا می شود:

هر ذره که هست، اگر غباری است

در پرده مملکت به کاری است

نظامی

خرامیدن لاجوردی سپهر

همی گِرْد گردیدن ماه و مهر

مپندار کز بهر بازیگری است

سراپرده ای این چنین سَرسری است

در این پرده یک رشته بیکار نیست

سررشته بر ما پدیدار نیست

نظامی

جبران خلیل جبران می نویسد: «شما کار می کنید، و با کارتان با آهنگ خاص هم نوا، و با روح زمین یگانه می شوید؛ زیرا بیکاری و بی ثمری، غریبگی است با فصل ها، و نیز جا ماندن است از کاروان زندگی؛ کاروانی که با شکوه و سرافرازی، عازم ابدیت است.

آنگاه که کار می کنید، نی ای هستید که از قلب پاک و خالی تان، زمزمه های نرم و جاری زندگی به آوایی خوش بدل می شود؛ آواز خوش زندگی. کدامینِ شما می خواهد نی ای باشد خاموش و گنگ، آنگاه که نی های بی شمار هستی، هم نوا شده اند و عاشقانه می خوانند». همان، ص 45.

استقامت، پشتکار و پایداری در کار

بعضی ها اهل کار و کوشش اند و چه بسا «کار» و «همتشان» مضاعف نیز باشد، ولی پایدار نیستند و استقامت ندارند. آنها گاه در چند قدمی پیروزی، که می آورند از تلاش و مبارزه دست برمی دارند. در نتیجه، یا همه حاصل تلاش خویش را از دست می دهند، یا بهره اندکی از کوشش خود به دست می آورند. استقامت و پایداری، رمز نتیجه بخشی کار است، و بدون آن گاهی حاصل تلاش یک عمر نیز ممکن است از دست برود. شاعران پارسی گو در کنار توصیه به کار و کوشش، رمز به بار نشستن آن را نیز بازگو کرده اند؛ استقامت و پایداری:

جدا شد یکی چشمه از کوهسار

به ره گشت ناگه به سنگی دچار

به نرمی چنین گفت با سنگ سخت

کرم کرده راهی ده ای نیک بخت

جناب اجل، کش گران بود سر

زدش سیلی و گفت: دور ای پسر!

نشد چشمه از پاسخ سنگ، سرد

به کندن در استاد و ابرام1 کرد

بسی کند و کاوید و کوشش نمود

کز آن سنگ خارا رهی برگشود

ز کوشش به هر چیز خواهی رسید

به هر چیز خواهی کماهی رسید

برو کارگر باش و امیدوار

که از یأس جز مرگ ناید به بار

گرت پایداری ست در کارها

شود سهل پیش تو دشوارها

ملک الشعرا بهار

پافشاری و استقامت میخ

سزد ار عبرت بشر گردد

بر سرش هرچه بیشتر کوبی

پافشاریش بیشتر گردد

ملک الشعرا بهار

شمع بر پای خود چون ستاد

روشنی بخش گشت و بزم آرای

سرفراز است اگر چه بگدازد

هر که چون شمع بود پابرجای

تیره بختی است تکیه بر دگران

نپذیرفت مرد روشن رای

افسر

رهایی خواهی از سیلاب اندوه

قدم بر جای باید بود چون کوه

گر از هر باد چون بیدی بلرزی

اگر کوهی شوی کاهی نیرزی

نظامی

در سایه چنار، یکی سنگ سخت بود

ز سختی اش شکست دو صد سنگ کوهسار

گر با دم کلنگ دمی خوی می گرفت

لب می پراند ز آهن و خود بود استوار

با این همه صلابت و سختی که داشت او

یک قطره آب برده بد از کف ز وی قرار

بر پشت سخت وی همه شب تا به صبح و روز

می خورد چون جدای همی شد ز آبشار

پشتش دو تای گشته ز یک قطره رقیق

خم کرده بُد کمر ز یکی قطره از فشار

آری چو آب نرم بکوشد به راه خویش

از سنگ سخت زود به در آورد دمار

«حکمت» ز استقامت و از پشتکار آب

سرمشق گیر تا که بری گوی افتخار

سید یحیی برقعی

استقامت پیشه کن کز استقامت، ریزه سنگ

آسیا را با تأمل، رخنه در بنیان کند

من غلام همت آنم که از سعی و عمل

کارهای سخت را بر خویشتن آسان کند

تجربت کردیم عزم ثابت و رأی وزین

هرکه دارد، خسروان را بنده فرمان کند

استقامت در حوادث؛ بی ثباتی در عمل

بنده را سلطان نماید شاه را دربان کند

ذوقی

سایه حق بر سر بنده بود

عاقبت جوینده یابنده بود

گفت پیغمبر که چون کوبی دری

عاقبت زان در برون آید سری

چون نشینی بر سر کوی کسی

عاقبت بینی تو هم روی کسی

چون ز چاهی برکنی هر روز خاک

عاقبت اندر رسی در آب پاک

مولوی

به یک باری نیاید کارها راست

بباید کرد ره را بارها راست

به یک ضربت نخیزد گوهر از سنگ

به یک دفعت نریزد شکر از تنک

نگردد پخته هر دیگی به یک سوز

نیابد پختگی میوه به یک روز

دل و عقل از پی این روز باید

صبوری در میان سوز باید

عطار

1. ابرام: پافشاری.

عشق و شور در کار

گاهی کار، تنها برای ادای تکلیف و از سر تکلف، یا به منظور کسب درآمد و سود انجام می شود و گاهی نیز انگیزه کار در عشق، ریشه دارد. کار با انگیزه ادای وظیفه یا کسب درآمد، گرچه ارزشمند است، به پای کار عاشقانه نمی رسد؛ چرا که معمولاً در کار عاشقانه است که آدمی، خستگی ناپذیر و خلاق به بار می آید، و کارش را نیز به نیکوترین صورت انجام می دهد. البته کار کردن از سر عشق، با کار کردن به انگیزه کسب درآمد، منافاتی ندارد و می توان همان کاری را که با انگیزه های مادی همراه است، با عشق و نشاط انجام داد.

استاد شهریار می گوید:

این همه شاهکار علم و هنر

نیست جز عشق کار، چیز دگر

شاهراه ترقیات، عشق است

سرّ پیروزی حیات، عشق است

جبران خلیل جبران می نویسد: »کار همواره تهی است، مگر آنکه عشق را در سینه داشته باشید. و چیست کار کردن عاشقانه؟ بافتن پارچه ای است از تار و پود دل، گویی دلدارت از آن پارچه، جامه ای خواهد دوخت. ساختن خانه ای است از ملات مهر، گویی دلدارت در آن خانه خواهد زیست. افشاندن بذر است از روی لطف، و درو کردن محصول است با شور و شوق، گویی دلدارت حاصل کار را خواهد خورد. کار عاشقانه، دمیدن پاره ای از روح خویش است در هر آنچه می سازی. اگر نمی توانی عاشقانه کار کنی، و اگر کار خود را به زهر بیزاری و نفرت می آلایی، پس بهتر است که دست از کار برداری؛ چرا که اگر نان را به آتش توجه و التفات نپزی، نانی تلخ خواهی پخت و گرسنه را نیم سیر رها خواهی کرد».1

با بال شوق، ذره به خورشید می رسد

پرواز دل به سوی خدا می برد مرا

رهی معیری

اهتمام و شوق اگر یاور شود

مرد خامل ذکر2 نام آور شود

شوق را باطل مکن در خویشتن

تا ز نورش خاطرات انور شود

کآتش تابان به خاکستر درون

گر بماند دیر، خاکستر شود

کودکی نقاش بشناسم که داشت

شوقِ آنکه قائد3 کشور شود

چون که قائد گشت، لشکر گرد کرد

تا به گیتی بر سران سرور شود...

ملک الشعرای بهار


1. پیامبر، ص 46.

2. خامل ذکر: گمنام.

3. قائد: رهبر، حاکم.

تخصص مداری در کار

کار بهینه و نتیجه بخش در گرو «کارآگاهی و تخصص در کارهاست». از پیامدهای به کار گماشتن افراد نامتخصص، اتلاف بیت المال، خرج تراشی و به هدر رفتن سرمایه ملی کشور است، که هر کدام از این پیامدها، آسیب های سنگینی به پایه های اقتصادی جامعه و کشور وارد می آورد. نداشتن تخصص در کارها، به ویژه در پروژه های اقتصادی، یا به عقیم ماندن آنها ـ آن هم پس از صرف هزینه فراوان از بیت المال ـ می انجامد؛ یا به دلیل رعایت نشدن اصول کار و کیفیت مداری که از آثار نبود تخصص است، بارها و بارها آن عمل و پروژه تکرار می شود و هر بار بخشی از ثروت ملی به هدر می رود. نمونه هایی از این تکراری های زیان بار را همواره در جاده سازی ها، کانال کشی و جدول گذاری خیابان ها، سدسازی و... شاهدیم. امام صادق علیه السلام می فرماید: «ما اُبالی الی مَنِ اِئْتَمَنْتُ خائناً اَو مُضَیعاً؛ از نظر من تفاوتی نمی کند که به خائن اعتماد کنم یا به ضایع کننده (نامتخصص)».1

در این آموزه امام صادق علیه السلام، «نابود کردن و تضییع کار» در ردیف «خیانت» معرفی شده است. تضییع کار نیز یا به دلیل نداشتن تعهد و تقید به اصول و موازین اخلاقی و نبود وجدان کار است، یا از سر ناآگاهی درباره آن کار و نداشتن تخصص. حکیم نظامی در توصیه به تخصص مداری چنین می سراید:

می باش طبیب عیسوی هُش

اما نه طبیب آدمی کش

می کوش به هر ورق که خوانی

کان دانش را تمام دانی

پالان گریی به غایت خود

بهتر ز کلاه دوزی بد

گفتن ز من، از تو کار بستن

بیکار نمی توان نشستن

استاد شهریار نیز می گوید:

اگر از صد فزون فنونت هست

در یکی ذوق فن، فزونت هست

گر همان یک فن اختیار کنی

همه در کار ابتکار کنی

خوب کم از بد فزون بهتر

مرد ذی فن2 ز ذی فنون3 بهتر

تا فرنگی به فکر کار افتاد

کار را جز به دست اهل نداد

کارها چون به دست اهل افتد

مشکلات حیات سهل افتد

انسان بامهارت و متخصص، از «خاک»، «زر» می سازد، درحالی که انسان ناقص و فاقد تخصص، حتی اشیای گران بها را نیز تلف می کند و از «زر»، «خاکستر» می سازد:

کاملی گر خاک گیرد زر شود

ناقص ار زر بُرد خاکستر شود

مولوی

سفارش سعدی نیز این است که کار را به کاردان و متخصص بسپارید:

امید عافیت آنگه بود موافق عقل

که نبض را به طبیعت شناس بنمایی

و مولانا می گوید:

کار بی استاد خواهی ساختن

جاهلانه جان بباید باختن

شاعران کاردان این مرز و بوم، در راستای فرهنگ سازی «تخصص مداری»، مراجعه به استادان فن و خدمت استاد کشیدن و «سپردن به دانای داننده، گوش» را توصیه کرده اند:

خدمت استاد باید دیرگاه

تا که دانشجوی دانشور شود

ملک الشعرا

سپردن به دانای داننده، گوش

به تن توشه یابد، به دل رای و هوش

اگر دانشی مرد، راند سخن

تو بشنو که دانش نگیرد کهن

فردوسی

مرد را که اوستاد یار شود

زود باشد که مردِ کار شود

اوحدی مراغه ای

والا نگشت هیچ کس در عالم

نادیده مر معلم والا را

ناصر خسرو


1. الحیاة، ج 5، ص 540.

2. ذی فن: صاحب یک فن.

3. ذی فنون: صاحب فن ها.

ذوق و استعداد در کارها

خالق هستی، افراد را باذوق و استعدادهای ویژه و گوناگون آفریده است. یکی از رمزهای پیروزی و رسیدن به نتیجه دلخواه، گزینش شغل و کار، مطابق با ذوق و استعداد است. به تعبیر مولانا:

هر کسی را بهر کاری ساختند

میل آن را در دلش انداختند

از ادیسون پرسیدند: چرا بیشتر جوانان موفق نمی شوند؟ گفت: «برای اینکه راه خود را نمی شناسند و در جای دیگری گام برمی دارند. چنین افرادی، دو نوع ضرر به جامعه می زنند: کاری را که شایستگی آن را دارند و اگر تعقیب کنند، کامیاب می شوند، انجام نمی دهند؛ کاری را که بر عهده گرفته اند به خوبی انجام نمی دهند و از عهده آن برنمی آیند.»1 شهریار ایران زمین دراین باره چنین می سراید:

چه کنم شاعر آفریدستم

کار دیگر نیاید از دستم

جان من! پیروی کن از کاری

که هوایی از او به سر داری

هرکه با ذوق فن، مُجِد گردد

در فن خویش مجتهد گردد

با چنان ذوق دکتری، پاستور

حق هم این بود کاو بوَد دکتر

یا که میر سخنوران «ولتر»

چیست غیر از سخنور و شاعر

ورنه پاستور اگر کمانچه زدی

یا ادیسون اگر طبیب شدی

این همه راز دهر بود نهان

وز نوابغ عقیم بود جهان


1. رمز پیروزی مردان بزرگ، ص 12.

کار و کسب، عامل عزت نفس و بی نیازی

عزت مندی، آینه داری خداست. خداوند، عزیز است؛ پس مؤمن نیز باید عزیز باشد. گوهر عزت نیز به رایگان در اختیار کسی قرار نمی گیرد. بزرگان، شیوه های عزتمندی را نیز بازگو کرده اند؛ از این شیوه هاست: عرق ریختن و کار کردن و بی نیاز شدن از مردم:

خاک خور و نان بخیلان مخور

خاک نه ای، زخم ذلیلان مخور

بر دل و دستت همه خاری بزن

تن مزن و دست به کاری بزن

به که به کاری بکنی دست خوش

تا نشوی پیش کسان دست کش

نظامی

مرا لقمه ای نان که درخور بود

پدید آورم از ره دهقنت1

به نزدیک دو نان نخواهم نمود

ز بهر دو نان بعد ازین مسکنت

من و طاعت و گوشه عافیت

زهی پادشاهای، زهی سلطنت

عمر خیام


1. دهقنت: دهقانی و کشاورزی.

گنج در برابر رنج

سنت آفرینش بر این حقیقت استوار است: گنج به شرط رنج. سودای به کف آوردن گنج، بی تحمل رنج، سودایی خام و ناپخته است؛ و گنج داران عالَم، رنج بردگان جهان بوده اند.

چو کوشش نباشد، تن زورمند

نیارد سر از آرزوها بلند

که اندر جهان، سود بی رنج نیست

کسی را که کاهل بود گنج نیست

به رنج ار در آری تنت را رواست

که خود رنج بردن به دانش سزاست

به رنج اندر است ای خردمند گنج

نیابد کسی گنج، نابرده رنج

هر آن کس که از کار دیده است رنج

بیابد به اندازه رنج گنج

فردوسی

هر که رنجی برد گنجی شد پدید

هر که جدّی کرد، در جدی رسید

دست دادستت خدا، کار بکن

مَکسبی1 کن یاری یاری بکن

هرکه او در مکسبی پا می نهد

یاری یاران دیگر می نهد

چون گرانیها اساس راحت است

تلخ هاهم پیشوای نعمت است

هرکه در قصری قرین دولتی است

آن جزای کارزار و محنتی است

هرکه را دیدی به زر و سیم فرد2

دان که اندر کسب کردن صبر کرد

مولوی

چو مرد باشد پرکار و بخت باشد یار

زخاک تیره نماید به خلق زر عیار

فلک به چشم بزرگی کند نگاه در آنک

بهانه هیچ نیارد ز بهر خردی کار

بزرگ باش و مشو تنگدل ز خردی کار

که سال تا سال آرد گُلی زمانه ز خار

ناصر خسرو

بحمدالله که گردیدیم رنجی

در آخر یافتیم این طور گنجی

به دشواری چنین گنجی توان یافت

بلی کی گنجِ بی رنجی توان یافت

سحرخیزی بسی کردم چو خورشید

که زر گردید خاک راه امید

چو بوته پر فرو بردم به آتش

که آخر این طلا گردید بی غش

وحشی بافقی

برو کار می کن مگو چیست کار

که سرمایه جاودانی است کار

نگر تا که دهقان دانا چه گفت

به فرزندگان چون همی خواست خفت

که میراث خود را بدارید دوست

که گنجی ز پیشینیان اندر اوست

من آن را ندانستم اندر کجاست

پژوهیدن و یافتن با شماست

چو شد مِهْر مه، کشتگه برکنید

همه جای آن زیر و بالا کنید

نمایند ناکنده جایی ز باغ

بگیرید از آن گنج هر جا سراغ

پدر مرد و پوران به امید گنج

به کاویدن دشت بردند رنج

به گاوآهن و بیل کندند زود

هم اینجا، هم آنجا و هر جا که بود

قضا را در آن سال از آن خوب شخم

ز هر تخم برخاست هفتاد تخم

نشد گنج پیدا ولی رنجشان

چنان چون پدر گفت شد گنجشان

ملک الشعرا بهار

گنج خواهی در طلب رنجی ببر

خرمنی می بایدت تخمی بکار

سعدی

خوشا حال آنان که زحمت کشند

که زحمت کشان طعم راحت چشند

سعدی

مرد چون رنج برد، گنج برد

مرغ راحت به باغ، رنج برد

خُرد همت، همیشه خوار بود

عقل باشد که شاد خوار بود

رنجکش را نتیجه چِبْوَد؟ گنج

بستر خواب راحت آمد گنج

سنایی غزنوی

1. مکسب: کسب.

2. فرد: یگانه، بی نظیر.

پرهیز از تنبلی و سستی

بخشی از اشعار شاعران پارسی گو در زمینه فرهنگ سازی برای کار، به پرهیز دادن از سستی و تنبلی اختصاص یافته است. تنبلی و سستی که از آفت های جدی شکوفایی و رشد استعدادهاست، همانند پیچکی است که چون به دست و پای انسان می پیچد، او را از شکوفایی و سرسبزی از خواهد داشت، و هرگز نخواهد گذاشت که نهال وجودش بارور و حاصلخیز شود. حضرت علی علیه السلام فرموده است: «آفَةُ النُّجْحِ الکسَلُ؛ آفت پیروزی، کاهلی و تنبلی است.»1 و به تعبیر زیبای حکیم نظامی گنجه ای:

ای بسا تیز طبع کاهل کوش

که شد از کاهلی سفال فروش

ای بسا کور دل که از تعلیم

گشت اَقْضَی القضات2 هفت اقلیم

فردوسی در این زمینه گفته است:

تن آسایی و کاهلی دور کن

بکوش و ز رنج تنت سور کن

چنین گفت: کان کس که کوشاتر است

دو گوشش به دانش نیوشاتر است

نی آسانی ای دید بی رنج کس

که روشن زمانه بر این است و بس

چو کاهل شود مرد هنگام کار

از آن پس نیابد چنان روزگار

که چون کاهلی پیشه گیرد جوان

بماند منش پست و تیره روان

و به گفته صائب:

ما ره نزدیک، دور از طبع کاهل کرده ایم

در میان ره ز غفلت خواب منزل کرده ایم

این بادیه از کاهلی توست پر از خار

از خار شود ساده اگر گرم برانی

در گرشاسب نامه می خوانیم:

دهد کاهلی هرکسی را گزند

درِ دانش و روزی آرد به بند

تو را چون نباشد غم کار خویش

غم تو ندارد کسی از تو بیش

سعدی شیرازی، در نکوهش تنبلی و بر جای نشستن، سخن را بدان جا رسانده است که حتی «بی هدف به راه بادیه3 رفتن» را بسی بهتر از «نشستن باطل» دانسته است؛ چرا که دست کم در روی آوردن به بادیه، جنبش و تکاپو و حرکت نهفته است، برخلاف «به باطل نشستن» که در آن چیزی جز سکون و رکود نیست:

به راه بادیه رفتن، بِه از نشستن باطل

که گر مراد نجویم به قدر وسع بکوشم

و به تعبیر زیبای مولانا:

دوست دارد یار این آشفتگی

کوشش بیهوده، به از خفتگی

1. آمدی، غررالحکم و دررالکلم، ج 3، ص 112.

2. اقضی القضات: قاضی قاضی ها.

3. بادیه: صحرا و بیابان.

ضرب المثل ها

( بنده رنج باش و راحت بین.

( به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید.

( تا نکاری نَدْرَوی.

( خواهی که رسی به کام، بردار دو گام.

( کار، عمر آدم را زیاد می کند.

( کار ناکرده را مزد نباشد.

( کی فتد صیدی به دامت تا نریزی دانه ای.

( گهر ناید به کف، بی غوص کردن.

( کار، نشد ندارد.

( اگر گرسنه ای، بار ببر به آسیا.

( به کسب کوش که کاسب بُوَد حبیب الله

( بیگاری به که بیکاری.

( روزی به پای خودش نمی آید به تو بگوید سلام.

( کار، عار نیست.

( کسب کن تا کاهل نشوی و روزی از خدا خواه تا کافر نشوی.

( گر کار کنی، عزیز باشی.

( نان را نمی جوند دهن آدمی بگذارند.

( همت از تو، قوت از خدا.

( بار خود بر کس منه بر خویش نه.

( هرکه خواب است، روزی اش در آب است.

( عاقبت کاهلی خواریست.

( درخت کاهلی بارش گرسنگی است.1

( کار را از راهش داخل شو.2

( کار را کارفرما می خواهد.3

( کارها نیکو شود اما به صبر.4

( کار نیکو کردن، از پر کردن است.5

( کار بزرگ مایه عزت است، نه نام بزرگ.6

( کار هر بافنده و حلاج نیست از کمان سست، سخت انداختن.

( کار هر بز نیست خرمن کوفتن

( گاو نر می خواهد و مرد کهن.7

( کارگر را در کار توان شناخت.8

( «با اگر و مگر کار درست نمی شود.

( بنده رنج باش و راحت بین.

( بهر یک گل، زحمت صد خار می باید کشید.

( تا شب نروی، روز به جایی نرسی.

( درخت «اگر» را کاشتند، سبز نشد.

( نوش خواهی، نیش می باید چشید.

( گوهر طلبی، صدف شکن باش.

( رنج، گنج می آورد و کوشش، موفقیت.

( آدم، پول را پیدا می کند، نه پول آدم را.

( ز کار گردد مرد بزرگ و نام آور.

( دست بی هنر، کوچه گدایی است.

( ناکرده کار، می نتوان زیست کامکار.

( بخور نان خود، بر سر خوان خویش.

( کار خنجر، نیاید از سوزن.

( کار را به کاردان باید سپرد.

( کار شمشیر را عصا نکند.

( از هر فردی، کاری برآید و هر مردی، عملی را شاید.

( به خردان مفرمای کار درشت».9

1. غلامرضا حیدری ابهری، امثال و حکم فارسی، صص 71-75.

2. امثال و حکم، ج 3، ص 1178.

3. داستان نامه بهمنیاری، ص 433.

4. همان.

5. همان.

6. داستان نامه بهمنیاری، ص 430.

7. امثال و حکم، ج 3، ص 1188.

8. فرهنگ مثل ها، ص 308.

9. حکمتنامه پارسیان، صص 137 ـ 149.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
■ موضوع: پشتکار و سخت کوشی . ■ 29 / 01 / 1393 ■ نظرات () ■ بازدید: 803 ■

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی



نام ارسال کننده: محمد ابراهیمی

سلام وردرد .شعری سرودم در باب کارافرینی چون در ادبیات وشعر این مقوله وجود نداشت انشاله مورد استفاده قزلر بگیرد .ابراهیمی معلم کارافرینی
شعرکارآفرینی
کارآفرینی چیست دانی ای جناب خلق ایـده کشـف فرصتهای ناب
پا نهـادن در مســیری پیــچ پیـچ ساختن ،گفتن ،پدیدازقعر ِِهیچ
هضـم ابهــام و تحمـــل داشــتن در عــدم ، بــذر امیدی کاشتن
گفت استادی به گوشم این چنین فکرنو اصل است وسرمایه قرین
تا نباشـــد هـمـت از کارافــرین درهــم و دینــا ر مـاند بر زمین
بشنو تعــریف من از کارافــرین جلوه ای از ذات خــلاق مبــیـن
اوبد یع واوعــلیم واوحـق است فعـل ما رنگی ز نورمطلق است
شعر\"ایده \"شکر، پرآوازه گشت بـر دل اهل نظـر نیکـو نشست
محمد ابراهیمی (ایده)

1395/2/9 || 11:34


نام ارسال کننده: تور ارمنستان

ما ادبیات بسیار غنی داریم
1394/4/26 || 20:13


نام ارسال کننده: شاهرخ شهابی

استاد از مطلب کار درادبیات بهره بردم با اجازه باذکر منبع دروب میذارم
1393/3/21 || 22:48



مرور صفحه